تبليغاتX
< مرگ مغزی
مرگ مغزی

همه چیز و هیچ چیز

زمان به ثروت مي ماند

ليكن چه نيازي به ثروت،

وقتي زمان زنده بودن به پايان رسيده باشد؟

زندگي نيازمند زمان است  !

هر لحظه اي عزيز است!

 به آرام رفتن

دل بده!

(بيگل)

رفتنت آرام نبود مثل خبرهايت ، مثل شب نشيني  هاي غافلگير كننده ات و سفرهاي ناگهانيت. تو هميشه حادثه اي بود تكرار ناپذير براي من و ديگر دوستانت كه زندگي برايمان يكنواخت شده بود و تكراري .

نوشتن از تو در اين لحظه ها كه تازه خبر رفتن هميشگيت را از دنياي آشفته اشيا و واقعيتها  شنيدم ، سخت است ، بيشتر از هر اندوهي در اين جهان كه زود بود بروي تو، تو كه كارهاي زيادي داشتي در اين دنيا با خبرها و گزارشها .

فكر نمي كردم روزي بخواهم براي تو كه سرشار بودي از زندگي ، مرثيه بنويسم. براي تو كه هميشه  با من و دیگردوستان تنهايت بودي و هميشه مي گفتي سرشارم از زندگي . براي تو با رازهاي عاشقانه ات و عاشقانه زيستنت كه خود براي من رازي بود هميشه!

 نوشتن از تو كه هميشه مي رفتي بي صدا و نمي ماندي تا تو را با حرفهايشان، دستور العملها و شرايط فشرده اشان زير سوال ببرند؟! پس مي رفتي آرام و بي صدا از تحريريه ها، مهماني ها، شهرها ، كشورت و از پيش انسانهايي كه تو را نفهميدند اما مي گفتند دوستت دارند و تو دوستشان داشتي اما نمي فهميدي ومی گفتی «چرا ؟ فروغ چرا اين قدر دروغ مي گويند ؟ چرا؟» 

زمستان بود براي من با همه خاطراتش  در آپارتمان تو و گرمای بخاری گاز سور ، چای و سوختن لبهایت از تخمه شور و سیگار کشیدن های پی درپی  .

سه سال پيش زمستان رفتي بي خداحافظي ازسر زمينت ،خانه ات وامسال زمستان بود كه رفتي براي هميشه از جهاني كه كوچك بود برايت.

همان زمستانی که فروغ شاعر اسطوره ایت را گرفت با حقیقت دستانی که برف بر روی آن بارید  مانند حقیقت قلم تو که از دل  سفیدهیچ روزنامه ای  در دهه طلایی مطبوعات  ایران (دهه 70 ) بیرون نمی رود. /*]]-->

همکارانی كه تو را تنها  روزنامه نگارمي ديدند ،  فكر مي كردند تو از زنانگي  تنها سختگيري وجديت را گرفته اي ، در حالي كه كساني كه درون تورا كشف كردند؛ تو را همان دختر مهربان، صميمي و عاشق پيشه يافتند که رها می کردی تا دوست داشته باشی انسان ها را ، همان دختر 20 ساله ای که کوله بار ش را بست تا راهی شهر بزرگ وقایع شود برای نگاشتن واقعیتهایی که همیشه پیش بینی می کرد.

دوستان نزدیک می دانستند ودريافتند كه تو با احساس ترين  و ساده ترين  انساني هستي كه هيچ گاه تن به خواسته هاي دروغي و تحميلي بالا دستي هاندادی .

پس مي رفتي بي صدا و ترك مي كردي  هميشه  با فاصله گرفتن  ،دور شدن  از تزويرها و درويي ها و فضاهاي آلوده اطرافت .

اين بار هم فاصله گرفتي تند وسريع از گذشته اي كه شايد گاهي برايت دردناك بود . مي گفتي :«فاصله گرفتن از آنهایی که دوستشان داریم بی فایده استُ زمان به ما نشان خواهد داد که جانشینی برای آنها نخواهد بود...» شايد روزي كه اين جمله گوته  را به عنوان آخرين پست هايت در وبلاگ نوشتي هيچ به رفتن اين قدر عجيب و سريع فكر نمي كردي .

امروز وقتی دوباره صدای پر انرژیت را در پیغام گیر خانه ات شنیدم یادم آمد که همیشه می گفتی :«برای دوست داشتن رهاکن همه چیز را» رها کردم همه چیز را در این روزهای سختی که جان سپردن و مرگ ساده ترین سوژه زندگی شده ، ر

رها کردم اندوه نبودنت را در بستر بی رحم این قرن تنهایی وسعی می کنم   برای دلداری به خودم بگویم: «مهین! بخواب عزيزم ،آرام بخواب ،آسوده باش  براي هميشه  كه در دل من و دوستان ديگرت هرگز جانشيني براي تو وجود نخواهد داشت، هرگز ...»

 نوشته شده  توسط کسی همیشه صدایش می کردی : فروغ من

نوشته شده در ساعت 18:34 توسط فروغ| |
  «الان مدتهاست از دوستای معمولی ام هم خبری نیست و همه در بلاتکلیفی تمام نشدنی دارن دست و پا می زنن..اینم شد وضع زندگی یعنی؟ »

این آخرین جمله هایی بود که  روی وبلاگ نوشتی ، آخرین بار برایم نوشتی:« چی شده فروغ،چرا همه تون یک جوری شدید اونجا چه خبره؟ چرا همه تون می نالید؟»

  انگار همین دیروز بود که توی ساحل وحشی ساری با بابک و مهرداد و بقیه بچه ها نشسته بودیم و  بادموهایت  را می برد به سوی دریا،کنار آتشی که من وتو باهم هیزمهایش را  روی ماسه های خیس جمع کردیم.

  همین دیروز بود که تماس گرفتی و گفتی لباسهایت را جمع کن یالا دختر هوای شمال کردم سفر، سفر،  ُتنها سرگرمی تو برای رها شدن از همه چیز و ترک عادت تنهایی بود.

 همین دیروز بود که وقتی داشتم  له می شدم از واقعیت تلخ یک اتفاق ، کنارم ماندی و من را  به خانه دوست داشتنی ات بردی و تا صبح حرف زدیم و حرف و در آغوش هم گریستیم آرام . 

همین دیروز بود که از پاسدارن تا  ترکمنستان را پیاده قدم زدیم در یک ۶۰ دقیقه ناقابل . 

گفتی :« قوی باش زن!  رها کن همه دوست داشتنی ها رو تا رها بشی، عادت نکن به  عادتهای دوست داشتنی » ، سالها گذشت قوی شدم من ، رها کردم خودم را و همه دوست داشتنی هایم را ، رها کردم همه  عادت های زندگیم  را تا رها شوم مثل تو ! تو مثل یک باد وحشی کوچ کردی و رفتی ، ومن ماندم با تنهایی های روزمره همیشگیم !

سالها  دور از تو گذشت  اما به یاد حرفهای تو . سرشار از زندگی بودی و من را هم در روزهایی که  تنها به مرگ می اندیشیدم ، سرشار از زندگی کردی. تو  تغییر دادی کلمات تکراری: عشق ، تنهایی ، خیانت ، دروغ  و... را برای دختری که به قول تو ساده بود و کوچک!

  کوچ کردی تا فراموش کنی همه تنهایی ها  را، مثل تراموایی سریع جلو  رفتی بی باک ، جسور و مهربان و در نوردیدی رویاها و آرزوهایت را، تو جلو بودی جلو تر از من ، دوستان همیشه گرمت و  همه کسانی که می شناختیشان، همه چیز برای تو شعور داشت، نوشتن، خواندن، غذاخوردن، لباس پوشیدن و زندگی روزمره کردن ، تو  فراتر از دوران و کشورت بودی ،پس رفتی بی محابا ...

 آن روز برفی را  به یاد می آورم ؛ آپارتمان کوچکت در يكي از خیابان هاي جنوب  غربی تهران  ، نشسته بودیم من و تو ، از پنجره  به برفهای معلق در هوا نگاه می کردیم. گفتی :« نگاه کن زندگی ساده ! مثل برفای سفید دوست داشتنی !»

هنوز هم اولین شب زمستانم را به یاد آن شب یلدایی و مهمانی تو با حافظ خوانی هایت ، سپری می کنم.

همیشه می گفتی : «جدی نگیر  هیچ چیز را، به فکر خودت باش!» و من امروز بعد از سالها  دیگرجدی نمی گیرم  چیز ها را، هیچ ها را ؛ حتی نیمه جان شدن تن دوستم را در شهر غریب و مه آلود مجسمه ها !

 گفتی : «بیا تا بازم باهم شب تا صبح حرف بزنیم  شبهای  پراگ دیدنیست !»

دغدغه های تو هم همیشه دیدنی بود برای من ! دغدغه هایی که در آن مرگ جایی نداشت و حادثه و اتفاق یک شوخی ساده بود .

گفتی :« تنهایی عادت من است! »، من عادت کرده ام به این تنهایی ها ، رفتن های دوستانه ،که محروم می کنند من را از دیدن کسانی که دوستشان دارم.

 فاصله گرفتی از همه کسایی که دوستت دارند  امروز ، در یک پاییز تنها در حومه سرد یک شهر وهم آلود اروپایی  بی آن که  فرصت  یابی تا یک بار دیگر بگویی و بنویسی گوته گفت :« فاصله گرفتن از کسانی که دوستشان داریم بی فایده استُ زمان به ما نشان خواهد داد که جانشینی برای آنها نخواهد بود.»

 قوی باش زن! و تحمل کن جدال با مرگ را که همه ما بی صبرانه منتظریم تا ببینیم  تو را که جسورانه دوباره سرشار می شوی از زندگی ...

نوشته شده در ساعت 17:12 توسط فروغ|

/*]]-->  تصور ، راه راه

 قدم می زنی

با همان موهای همیشگیت

طره ای،

باد برایش زمزمه می خواند

می لرزند

عاشق می شوم

در خیالی که با تو راه می رود

در چمنزارهای اسمارتیزی،

درکنار برکه های شفاف آب

  مغرور و استوار  نشسته ای

مشرف به جهانی که رویای مرا می طلبد

وساعت

زمان خداحافظی  را تکرار می کند هر  روز

تکرار...

نوشته شده در ساعت 2:56 توسط فروغ|

  همه چیز از یک شمردن ساده شروع شد

روزهای کسالت آور

هفته های تکراری

اما تو هنوز در خوابهایم قدم می زنی ؟!

+++++

پاییز می گذرد

زردشده ای

در خوابهایم بارانی و خیس

دستانم چقدر بزرگ شده  برای فشردن سرمای وجودت؟  

/*]]-->
نوشته شده در ساعت 4:4 توسط فروغ| |


زندگیم  کوچک شده

 به اندازه یک فندق

کوچک و تهی

 سرد و توخالی

نوشته شده در ساعت 4:1 توسط فروغ|
همیشه سایه ای ناآشنا در اینجا هست برای تو که احساس  ناامنی کنی و این روزها این سایه همه جا هست ، در تلفن خانه ات با 7 صفر بزرگ ، در تلفن همراه ات با بوقی کشدار، در نگاه ترسناک راننده تاکسی گذری از داخل آینه ،وقتی با بغل دستیت از شرایط نامساعد زندگی روزمره می نالی.  وتو با سایه می آمیزی وقتی که  هر ساعت از روز مورد تعرض همه آدمهای اطرافت از همسایه تا رهگذران غریبه و اطرافیانت قرار می گیری در پشت چراغهای قرمز که دیگر به سختی سبز می شوند و نورهای نارنجی چراغ خطر.

مادرم از کودکی می گفت دروغگو نباش تا با ترس و اضطراب زندگی نکنی ، می خواهم دروغ نگویم اما کسی حرفهای صاد قانه ام را باورنمی کند و برای صداقتم خطهای قرمز اخطار می کشد. اخطار از راست گویی ! ما به خودمان هم دروغ می گویم ، به آینه های خانه امان هم یاد داده ایم که  دروغ نشانمان بدهند و دروغگو باشیم «تا کامروا شویم.»

رهایی و پرواز دیگر واژه هایی کلیشه ای هستند برای نوشتن ما که کارمان توصیف واقعیتهاست ؛ واقعیتهایی که از کودکی یاد گرفته ایم انکارش کنیم. واقعیت  کودک بودن، زن بودن، مردبودن، انسان بودن ،  صادق بودن ، دروغگو نبودن و ...

واقعیت عجیب و درد آلودی که این روزها هرروز در خیابان ، تاکسی ، چهره ها و تیترها و گفتگوهای هر روزه روزنامه ها  مشاهده می کنیم اما باید با لبخند زورکی انکارشان کنیم و در گلویمان قورتشان بدهیم  تا بتوانیم روزمره تر از همیشه ادامه دهیم .

خودمان را فریب می دهیم ، ساده ،همان طور که از کودکی به خوبی  در مناسبات خانوداگی ، مدرسه و جامعه فریبمان داده اند؛ فریب خوردن ، فریب دادن بهترین راه برای زندگی کردن بی دغدغه در جامعه ای پر ازدغدغه های ساده و کوچک است. 

ما کنار می آیم با همه این فریبهاو دروغها وقتی به راحتی به محل کارمان می رویم و خط و نشانهای تازه هر روزه مدیرانمان را می بینیم و می پذیریم با دموکراسی تعیین شده از طرف آنان به یکدیگر یاد بدهیم که این روزها زندگی  چندان هم آسان نیست!

  تودیگر نمی توانی  باور کنی که واقعیت ها هم اهمیت دارند و به فریب و دروغ راحت ترین راه برای آسودگی فکر می کنی وقتی می بینی یک روز سرد پاییزی در تحریریه گرم روزنامه محل کارت نشسته ای ، چهره ناآشنا و عجیب تازه وارد ی ظاهر می شود  با  حکم بازداشت  همکاری که کاری جز نوشتن چند جمله از واقعیتها نداشته !

  من دیروز به همه چیز بیشتر از همیشه شک کردم  وقتی که دیدم  دوستم را که سه صندلی آن سو تر ازمن پشت کامپیوترش می نشست وبا احتیاط و آرام در باره دروغها ، واقعی می نوشت و این روزها  مجبورش كرده بودند با احتیاط  تر از همیشه دکمه های کیبوردش را فشار دهد ،را بدون هیچ توضیحی به محکمه ای بردند که حکمش را از پیش بریده بودند. حالم بد می شود ، تهوع می گیرم از این همه تلاطم.

وقتی موج موج  نگرانی را در چشم همه همکارانم دیدم و  متهم بی پرونده ای که اشک فرو خفته در چشمانش را می بلعید  و سعی می کرد به ما لبخند بزند و وانمود کند که همه چیز خوب پیش می رود. یاد اولین دروغ دوران کودکیم افتادم درآن زمان که می خواستم بقایای غرور شکسته ام را دوباره جان دهم  و به جای سخن گفتن با چشمهای اشک آلود با لبخند های مصنوعی به همه چیز پاسخ .

 همکارت را می برند  و تو در حیرت این می مانی که  چه کرده بود؟ تو چه می کنی جز نوشتن چند کلمه و جمله ساده درباره واقعیتهایی هر روزه اطرافت !نفست می گیرد در قفسی که نامش را مطبوعات گذاشته اند، قفسی که همه فکر می کنند بهترین راه برای پرواز است.

نوشته شده در ساعت 16:16 توسط فروغ| |


زمااااااااااااااااان

 

درجستجوی  زمان 

به جستجوی زمان می روم

کوچک و مشکوک

در دهلیزهای پیچ در پیچ یک رویا

به جستجوی تو در خوابهایم

 راه می روم

ساده و آرام

 کوتاه، آبی ، سرد

####

زمان

 بلند ، عمیق

 با نفس کشیدن های

 پی در پی

ماندن، مردن ، باهم بودن

در مرغزارهای شیشیه ای  خیال

زمانی که ته نشین می شود در فنجان های  کوچک تنهایی

با بوی تند پیپ و اسپری های صورتی

####

به جستجوی تو در خوابهایم

 راه می روم

ساده و آرام

 بی زمان ، بی مکان

 

نوشته شده در ساعت 17:28 توسط فروغ|

ايستگاه اول

چمدان سنگین  باز شد، لباسهای نم کشیده همیشگی ، با چند کتاب و سی دی، ساعت شنی یادگاری کجاست؟ لای یک لباس زیر یا میان دستکشهای نرم جا گذاشته شده در خانه دوستی که روزنامه سبز برای هموطنانش در می آورد.  اینجا همه چیز مثل شن در ساعت فرو می ریزد.

ساعت 12 ظهر را پشت سر می گذارد، پیرمرد موفرفری دراز قد که تنها 27 یا 28 سال دارد ، با لباسهای عجیب ، چمدانی کوچک و عینکی بزرگتر از حجم صورتش منتظر می ماند .

 ایستگاه آخر نامعلوم . «قرار نیست اتفاقی بیافتد، قرارهم نبوده بیافتد ، کسی نمی آید وقرار هم نبوده که کسی  بیاید و...»

تماس تلفنی از روزهای گذشته تاریخ پیرمرد ، تنهایی پیچیده اش را در هم می پیچد و چمدانی که با حجم کوچکش سرشار از گذشته هایی کسالت آور روزمرگی و تنهایی است.

پیرمرد کوچولو لطفا سوار شو ، قطار منتظرت توست ، ایستگاه بعدی یکدیگر را می بینیم.

*****

 

قطار ، پیچ در پیچ، در پیچی گم می  شود ،« پی کو» همان پیرمرد بامزه 27 ساله یا 28 ساله ، با هر پیچ گم می شود در هراس پیچ های بعدی.

سرزمین کوه ها، جنگل ها ، بزرگراه ها و دهکده های پاییزی سبز اما یخ زده، در کوپه  یا شاید صندلی از یک قطار طولانی نشسته وفکر می کند به سهمی که  از این زمان در گذر نصیبش شده ؛ ساختمانهای بلند با تنهایی های طولانی مدت که دیگر طاقت فرساست.

 دفترچه یادادشت هم دیگر معنایی ندارد ؛ در شرایطی که قرار است تنها در 5 ساعت دیگر  با یک جهان تازه به او معنا دهند، تلفن های پیچ در پیچ ،خسته اش می کند ، پیچیده می شود در خودش .

استرس یا هیجان هرچی می خواهید اسمش را بگذارید ، باید منتظر بود، زمان می گذرد و پیچ تازه ای شایدهم راه تازه ای !

چکمه هایش سنگینی می کند بر حجم انگشتان کشیده پاهایش.

ایستگاه دوم

چکمه هایت را درآر، پا برهنه قدم بزن در حافظه  تاریخی که دیگر لازمش نداری .

پسرک کوچولوی موفرفری با چشمهای درشت قهوه ای که سیاه به نظر می رسد ، سوار شد، سازکوچکی دردست دارد: سلام

 متولد شدن اولین پرسشی است که همیشه بی جواب می ماند ، پسرک کوچولو آب نبات چوبی می خورد بدون هیچ دغدغه خاصی ،آب نبات چوبیش کوچک و کوچک تر می شود و قطار جلو می رود و پسرک موفرفری بامزه بزرگ و بزرگتر می شود ، سازش را درشکمش پنهان و به آسمان آبی بیرون از قطار که ابری ست ، نگاه می کند .

  کلاس کوچک موسیقی ، دلش یک ارگ می خواست و تنها او بود  که بدون سازهم خوب یاد می گرفت و می نواخت . 

                                                        ******

ایستگاه سوم

  برای او همه چیز از بوسیدن شروع نشد، تازه سبیلهای کوچکی بر پوستش سایه انداخته بود که فکر کرد به یک موجود دیگر، موجودی  که همیشه پنهان ماند در درونش .  برای او همه دخترها یک شکل بودند، شکلهایی رنگارنگ با یک فکر واحد، تن گرمشان لذت دیگری داشت. گاهی فکر می کرد برای همخوابگی جنسهای خوبی هستند .

دخترک سوار شد با ژاکت قرمز و چکمه های قهوه ای لژدار ، چشمهای روشن یا تیره اش مبهوت بود، کنارش نشست ، تازه داشت  تنش داغ می شد که نگاهش در جنگلهای روبروحل شد.

15 سالگی یا شاید کمی بیشتر ، تجربه کردن های مداوم و کوتاه درحد خیال یا رویا، «تو همه نامهایی و هیچ یک از نامها» فکر می کند؛ اوکتاویوپاز اولین بار برای معشوقه اش نوشت.

سالهایی تجربه کردن های تنهایی در بزرگترین و بی خاصیت ترین شهرهاي دنيا و حرف زدن با عجيب ترين زبانهاي دنيا...

 تجربه و تجربه های دیگر، سالهایی که خیلی زود برایش تمام شدند، در خانه ای میان میدان مرکزی شهر با راه های که هرکدام به یک سو می رفت، موسیقی  وجذ ابیت هایش ، شعر و انکارهایش ، رمانها و داستانها که آینده را برای او رقم زدند.

پیرزن مو قرمز بامزه ، لبخند زد به صورت کشیده و چشمهای گرد و تنهای پسرک پیر ! دخترک جوان بغل دستی خوابید...

  در کیف دستیت دنبال چه مي گردي ؟  نمی داند؟ شاید گرمایی غریزی گم شده ات . يا تلفن همراهت.

 تلفن همراهش زنگ خورد؛تلفن های ناکام  کسی که می تواند فعلا به حس درونیشی  اعتماد کند.

همه چیز می دود سریع ،اینجا جهان دیگری است از یک کشور که خود کشوری است از جهان. سرفه های کش دار پسرک.  به مرز  نزدیک  می شود.

 

دیروز از قطار جا ماند و امروزجا می ماند از درختها، دشتها ، ساختمانها و جاده ها و شهر هایی که در بیرون این کوپه می دوند تا به جایی نامعلوم بروند. کجا؟ هیچ کس  خبر ندارد بازی  جاماندن ها از دیروز شروع شده و ادامه دارد، چه بازی کسلی ؟

قرار نیست اتفاقی بیافتد...

 

 ایستگاه چهارم

 

همه  چیز کوچک شده برایم  تغییر چیزی که همیشه با زمان  از راه می رسد. مرد بلند قامت ، لبخند نخودی زد، کوتاه .

 به نظر می آید هیچ وقت حوصله خندیدن ندارد،  قاشقی فلزی  عجیب با بند چرمی قهوه ای بر گردنش تکان می خورد. برو این طرف تر کمی جا می خواهم ...

 

از کفشهای لنگه به لنگه و لباسهای ورارنه و پاره  تغییر شروع شد بعد به دخترهای مامانی کشیده شد ،هرکدام ملوس و دوست داشتنی می آمدند و خسته کننده و ملال آور  می رفتند .موزیک  جذابی در گوشش پیچیده،تحول  حرف تازه ای بود در این سالها که با نتها  می آید و می رود.

هیچ چیز راضی کننده نیست ، نبود  باید پیاده  شود ، قبلا هم این کار را کرده بود، تا قطار بعدی از راه برسد کجا ؟ نامعلوم!

ایستگاه آخر

همیشه ریلهای موازی حرفهای عجیب برای گفتن دارند: رفتن، زمان می دود ، بی صبرانه ، دویدن فراتر از زمان ،باهم بودن و به هم نرسیدن و بی پایانی ، کسی چه می داند  ایستگاه آخر کجاست ؟ تا 3 ساعت دیگر بخش کوچکی فقط،  یک توقف ساده از زندگی معلوم می شود ، قرار نیست اتفاق بیافتد ،منتظرت نیست ، منتظرش نباش!

 پیچی دیگر وپیر مرد 28 ساله  فکر می کند به خوشبختی آدمهایی که در ایستگاه های قبلی به مقصدشان رسیدند ، برای خوشبخت شدن باید به یک ایستگاه فکر کرد.

 او به انگشتهای دراز دستش نگاه کرد به تابش نور آفتاب که در میان سفیدی آن محو شده بود،در صندلیش جابجا شد و زیر لب گفت: سرده اینجا... همین...

همه چیز را به زمان بسپار پیر مرد کوچولو ! هیچ وقت  ایستگاه آخری وجود ندارد.

نوشته شده در ساعت 16:16 توسط فروغ| |

این مطلب، مطلبی ناکام بود که چند روز پیش توسط سردبیر محترم روزنامه فرهنگ آشتی که تازه  رفع توقیف شده  از  صفحه گزارش  با استدلال این که طبق نامه جدید ارسال شده به روزنامه ، دیگر نباید درباره  اتفاقات خرداد ۸۸ و انتخابات در مقاله ها و گزارشهای مطبوعاتی چیزی نوشت، حذف شد. هرچند این مطلب  یک گزارش تحلیلی درباره وضعیت تئاتر درچند ماه گذشته و اعتراض ها و تحریمهای هنرمندان تئاتر است و با استناد کامل به واقعیتها نوشته شده اما یک گزارش کاملا مستند و بدون اعمال سلیقه شخصی نوشته شده است. خودتان قضاوت کنید...به نظر من یک روزنامه ای مانند کیهان تکلیفش بیشتر باخودش روشن است تا روزنامه های به اصطلاح اصلاحات گرا... 

 

اعتراض ها ، تحريم ها و انصراف هاي هنرمندان تئاتر در ماه هاي اخير

جاي خالي بزرگان در جشنواره تئاتر فجر بيست و هشتم

  فرهنگ آشتي - فروغ سجادي : با صدور بيانيه هشت نمايشنامه نويس كشور در واكنش به اتفاقات بعد از انتخابات در خرداد ماه گذشته ،حضور هنرمندان تئاتر در سياست پر رنگ تر از قبل شد؛ حميد امجد، نغمه ثميني، محمد چرم شير، محمد رحمانيان، محمد رضايي راد، عليرضا نادري، محمدامير ياراحمدي ومحمد يعقوبي نمايشنامه نويساني بودندكه به شرايط ايجاده شده پس  از انتخابات واكنش نشان دادند.

آنان دربيانيه خود كه در آن زمان تنها در يكي دوتا روزنامه و سايت خبري غير وابسته به دولت چاپ شد نسبت  فضاي ستيزه جويانه ،آشوب برانگيز و فضاي افسرده حاكم برآن روزهاي  جامعه واكنش نشان دادند.

به دنبال آن 34 بازيگر تئاتر نيز با انتشار بيانيه جداگانه اي انزجارخود را به خشونت ها و درگيري هاي آن زمان ابراز كردند و خواستار توقف اين وضعيت شدند.

هرچند در اوج شلوغي و درگير يهاي خياباني هيچ گاه مجموعه تئاتر شهر تعطيل نشد و سالنها بدون تماشاگر برنامه هاي خود رادنبال كردند. اما همه اجراها با اعلام 5 دقيقه سكوت  قبل از اجرا ،  به اتفاقات آن روزها واكنش نشان دادند.

هنوز دوماه از اتفاقات خرداد 88 نگذشته بود كه برخي از هنرمندان با كناره گيري از فعاليت هاي  هنري و انصراف  از اجراهاي خود و سكوت در پاسخ به پرسش هاي مطبوعاتي در اين باره، نارضايتي خود را از شرايط ايجاد شده  نشان دادند.

 محمد يعقوبي كه حدود دوماه پيش نمايش «خشكسالي و دروغ» را در تالار چهارسو تئاتر شهر اجرا مي كرد ، همزمان با اجراي عمويش اعلام كرد كه قصد ندارد ديگر در جشنواره تئاتر فجر شركت كند زيرا  علاوه بر دلايل شخصي ، او موافق سيستم اجراي عمومي از طريق جشنواره نيست و معتقد است  اين شكل كار به معني دو باره كاري است.

سخنان يعقوبي موجب شد تا شايعه  تحريم جشنواره تئاتر فجر 82 توسط هنرمندان تئاتر  در محافل هنري و تئاتري رونق بگيرد و مطبوعات از او به عنوان يكي از پيشگامان  منصرف شده از حضور در جشنواره تئاتر فجر نام ببرند.

هرچند كه سايت ايران تئاتر سايت خبري مركز هنرهاي نمايشي دو روز پيش به نقل از اين نويسنده عنوان كرد: من اصلا متنی به دبیرخانه جشنواره فجر نداده‌ام تا از آن انصراف بدهم و از یک ماه پیش اعلام کردم که در جشنواره امسال حضور نخواهم داشت.

به گفته  يعقوبي او يک ماه پیش ازحضور نداشتنش در اين جشنواره  خبر داده  اما اخبار آن هم اکنون منتشر شده است. البته اين نمايشنامه نويس در هيچ جاي گفتگوي خودبه تحريم و دلايل شخصيش از حضور نداشتن در جشنواره فجر اشاره نمي كند.

  نخستين بارقه كناره گيري از جشنواره بيست و هشتم تئاتر فجر به طور رسمي از طرف محمد چرمشير نمايشنامه نويس صاحب نام وپر كار تئاتر زده شد، محمد چرمشير 20 مهر گذشته با ارسال نامه اي به حسين پارسايي مديركل هنرهاي نمايشيكشور و دبير بيست و هشتمين جشنواره بين المللي تئاتر فجر، خواستار خروج دومتن خود كه قرار بود در دو بخش چشم انداز و تجربه هاي نو اجرا شوند ،شد. هرچند او دليل  روشن و مشخصي براي كار خود بيان كرد و تنها نوشت كه ترجيح مي دهد آثارش در زمان ديگري اجرا شود اما بابازتاب هاي فراواني در مطبوعات و رسانه ها مواجه شد و در پي آن افروز فروزند نمايشنامه نويس ديگري كه حدود 6 سال بود آثارش به نوعي از حضور در صحنه هاي تئاتر محروم مانده بودند ،نيز تنها متن پذيرفته شده اش براي حضور در اين جشنواره را از ليست پذيرفته شدگان فجر خارج كرد.

 بهرام بيضايي  نيز كه قرار بود با نمايش «سهراب كشي» با ر ديگر با صحنه تئاتر ديدار تازه كند ، نيز پس از آن كه حسين پارسايي نمايش ان را به عنوان يكي از آثار  بخش چشم امداز تئاتر فجر اعلام كرد، به يكي از خبرگزاري ها  گفت كه  فعلا از اجراي اين اثر منصرف شده و تصميم دارد آن را در زمان ديگري به صحنه آورد. 

 به گفته اين كارگردان تئاتر پيش از اجراي نمايش «افرا» و سپس دوباره از پاييز سال پيش بارها با مركز هنرهاي نمايشي درباره‌ اجراي «سهراب‌كشي» گفت‌وگو كرده و اين اجرا هربار به دليلي عقب افتاده  و صحبت از اجرا در جشنواره‌، گاه‌گاه گوشه‌اي از گفت‌وگو و پيشنهاد مديرانن به او بوده وهرگز شرط اجراي «سهراب‌كشي» نبوده و اين‌ گفت‌وگوها تا اين تاريخ  هرگز نهايي نشده و به قرارداد نرسيده است.

از سوي ديگراو  در سخنان خود به مميزي ها و  سختگيري هاي شوراي نظارت مركز هنرهاي نمايشي نيز اشاره  كرد و گفت: با همه‌ شوري كه به اجراي «سهراب‌كشي» چون تجربه‌اي پويا، دشوار و حساس در راهيابي اجرايي ادبيات اسطوره‌اي شاهنامه چون نمايشي زنده و پرتحرك و امروزين دارم، به دليل اعمال چند حذف در متن «سهراب‌كشي» – خارج از اختيار مركز – كه در گفت‌وگوهاي قبل صحبتي از آن‌ها نبود، و سوء‌تفاهم‌هاي ناخواسته‌ ديگري كه محصول حساسيت‌هاي اين روزهاست، رسما اجراي اين نمايش را به شرايط مناسب‌تري در آينده موكول كرده‌ام.

صحبت هاي بيضايي در حالي بود كه صبح  همان روز پارسايي در يك نشست خبري  بي هنگام به خبرنگاران اعلام كرد كه حضور بهرام بيضايي و حسن فتحي در جشنواره بيست و هشتم  قطعي است و شرط اجراي عمومي انان در قراردادي كه با مركز هنرهاي نمايشي دارند ،اين است كه  نخستين اجراي آنان  در اخرين روز جشنواره تئاتر فجر باشد.

 او همچنين در واكنش به سخنان خبرنگاران  تصريح كرد كه  همه هنرمندان آزادانه حق انتخاب براي حضور داشتن يا نداشتن در جشنواره تئاتر فجر دارند و او  هيچ كدام از هنرمندان  را براي حضور در جشنواره اي كه خود دبيرش است ،امجبور نمي كند.

حسن فتحي نيز  كارگردان تئاتر به مطبوعات  اعلام كرد كه به دليل ساخت فيلمش،پروژه تئاترش به تعويق مي افتد و نمي تواند ان را براي جشنواره تئاتر فجر آماده كند.

محمد حيدري مسئول كميته  بخش چشم انداز و تجربه هاي نو تئاتر فجر كه مدير تئاتر شهر هم است  دو روز پيش با كذب خواندن اخبار و سخنان هنرمندان انصرافي تئاتر فجر  به ايلنا گفت: 20 نمایشنامه برای بخش تجربی و 49 نمایشنامه برای چشم انداز از سراسر کشور انتخاب شده‌اند. حال سئوال اینجاست که برای انتخاب این متون چطور می‌توان اعمال نفوذ و یا سانسور کرد، که برخی مدعی شده‌اند؟ شورای عالی انتخاب به روال گذشته دو تا سه برابر ظرفیت پذیرش متون واجدشرایط را معرفی خواهد کرد تا در مرحله بازبینی بنابر کیفیت آثار و همچنین امکانات موجود، نمایش‌های منتخب خود را راهی تئاتر فجر کند. چه بسا همین چند نفری که مصرف شده‌اند در مرحله بازبینی و در مقایسه با سایر آثار، توفیق حضور در تئاتر فجر را پیدا نمی‌کردند و این ادعا کمی زود هنگام بود. اینکه از هم اکنون می‌گویند ما نیستیم یک طرف ماجراست. باید دید اگر می‌بودید اثر شما راه می‌یافت؟!

 به گفته حیدری بالغ بر 2000 هنرمند از سراسر کشور در این رویداد حضور خواهند داشت بنابراین عدم آمادگی یا انصراف چند کارگردان به هر دلیلی امر طبیعی است.

نوشته شده در ساعت 5:37 توسط فروغ| |

سکون در شهر

خانه های باده کرده

طبقه هزارم

شهری در سکوت

مادری قصه می گوید برای گیسوان بر باد رفته دخترش

  کوچه پس کوچه ها

خوابزده

 با کفشهای پاشنه بلند 20 سانتی

وگونه های تب کرده  از رژگونه 

هراز طبقه بالا می روم

از خودم

 از تو 

 از سایه هایمان

 از خیابانها گم شده در تاریکی 

   سایه ات در بالکن  طبقه هزارم این شهر شعر می خواند ...

 

 

نوشته شده در ساعت 3:51 توسط فروغ| |