عاشقانه


چشمانت را در پاكت مي گذارم

اين

همه خريد من از جهان است

دندان ماهی در خوابهای برفی


با گله گرد و شکم بر آمده  می خوای خودت رو امیدوار کنی ،  با پاهای کشده از باسن تا مچ پا، همیشه  از پشت درباره ات قضاوت می کنن ، صورتی که می خنده، گریه می کنه یا با اخم و خشم تو را از خودت می رونه ...

«شعرهای بودا رو بخوون  تا بعد از چند روز به خوابت بیاد ، اونوقت چشم سومت باز می شه و جهان  راهش رو بهت نشون می ده ...»

راه همه کتاب فروشی ها رو خوب بلدم ، اما وقتی می رم سراغشون ، اونا  زود تراز همیشه تعطیل شدن وهوا بیش از همیشه گرم و سرد ه...

« بودا یک شب به خواب تو می یاد ، اگه ازت خوشش اومد  تو به ...» دیشب بهترین لباس خوابم رو پوشیدم ، ادکلن  زدم و با آرایش به رختخواب رفتم ،شعرهای بودا  رونخووندم اما او به خوابم  اومد  با موهای بلندی که به زمین رسیده بود، ،بودای من با بودای  همه  فرق می کنه،   اوبه جای  کله، چشماش گرده  و... یک دندون طلا داره که وقتی می خندید شبیه مس می شه  بودا وسط خوابم لبخند مسی زد و رفت« تا فردا...»

 فردا که امروز بود تا شب برای من هیچ آرامشی نداشت ، برف بدون مقدمه می بارید ومن  بدون هیچ تشریفاتی به رختخواب رفتم و فکرکردم امشب هم بازهم خوابش رو می بینم ؟

دست کشید رو شکمش که حالا مثل شکم بودا گرد شده بود، گفت :«اسمت رو می گذارم  یک چیزی شبیه یک کسی  توی این جهان تا  با کلمات بازی کنی و عاشق بشی و من امید وار  برای این که بتوونم فکر کنم به تو و دست گلی که توی اون شب برفی به آب دادم . »من همه چیز رو شنیدم از توی رحمش وقتی یک توده خونی بودم واون فکر می کرد اشتباه کرده توی اون شب برفی...

مادرم هر هر وقت که شعر می خوونه احساس آرامش  می کنه و از یک شب برفی حرف می زنه  تا من  بتوونم سر فرصت  خطهای صورتش رو که مثل خطهای  دفتر خاطراتم ،بشمارم ، او 50 سالگی یائسه شد و  در حالی که  بدنش از  نداشتن  ویتامین E گرگرفته بود، بی خواب توی خونه راه می رفت و به بودا فکر نمی کرد. بودا هیچ وقت به خواب مادرم نیومد.

  من خوابش رو دیدم او عینک زده بود و برام از داستانهای هزار و یکشب صحبت کرد و من لابه لای حرفاش دنبال خودم گشتم « از من خوشش می یاد ؟» ،بازهم خیال کردم تا به آرامش برسم.

من 30 ساله یا  ئسه شدم  هیچوقت ویتامین E  نخوردم  و بودا به خوابم اومد ؛ توی ایون  امارت کنار اقیانوس نشسته  بود،  اقیانوس بزرگ که تا زانوی من بیشتر نمی رسید و من تا آسمان سالها فاصله داشتم.

بودا من رو دید زد و پاهام روی صخره ها به سوی معبد مفرغی جلو رفت. من داشتم خواب می دیدم با او همه گذشته ها  رو در شکل مادربزرگهای مرده ومعشوق سرطانی اشون که  روی  صخره های کنار اقیانوس نشسته بودن و به موجها  نگاه می کردن

که چقدر خروشان به آرامش می رسن ...

مارهای توی خواب من هم  از آرامش صحبت می کردن  اونا مثل شهرزاد هر شب یک داستانی رو برای من رقم می زدند تا من آروم بشم  و دیگه به صخره ها  گبرندهم که چند تا گذشته رو روی خودشون جا دادن ،  اونا از توی آب دور رانای من می پیچیدن و حرف می زدند.  وبرام  داستان یاسئه ای را می گفتند که تا آخر عمر باکره موند.

من خیال کردم و دوباره  باکره شدم  اما مارها  قصه اشون رو تموم نکردن و تا بالای بدن من پیش رفتن .. بودا  سعی کرد به خوابم بیاد  و این بار من رو از جهانی که با اقیانوس وموجوداتش ساخته بودم   دور کنه  اون به من یک معبد مفرغی پشت صخره ها  نشون داد ، من به همه چیز پشت کردم  و او فقط پشت من رو دید ، ازباسن تا پشت مچ پام رو ومن حس کردم دوباره باکره شدم .

 این روزها جهان به انداره باسن بی  فرم من  مسخره شده و داره از گردی در میاد  از مچ پا تا نوک سر دارم تو ی اقیانوس شنا ور  می شم ، من میون دنیای ماهیها پهن شدم ، یک شاه ماهی  باهم  حرف زد و گفت:« چقدر مچ پاهات سفید ه؟  کجا با این عجله؟»

 اینا همه معجزه بودا بود؟ یک بار دیگه خیال کردم تا بتوونم فشار موجهای اقیانوس رو تحمل کنم. من سنگین شدم خیلی ،مثل مادرم که یک توده توی شکمش داشت و می خواست  اسمش یک چیزی شبیه یک کسی بگذاره که...

او لاغر بود وشکم گردنداشت تنها روی ایوان عمارتش نشسته بود، رد شدم از مقابلش و بازهم خیال کردم  « از من خوشش می یاد؟ تا به آرامش برسم؟»

عجله داشتم معبد مفرغی آخرین شانسه ، کوتاه میون اسمارتیزهای رنگی چسبیده به چمن ها، از صخره ها بالا رفتم ، بودا من رو درست ندید ،  دوباره خیال کردم و از مقابلش رد شدم مثل یک گذشته ،  مادرم همیشه عاشق  گذشته بود  پس به یک نیروی برتر  ایمان داشت  ، او    بودا رو  نمی دید و  اما می توونست همه چیز رو توی یک روز عوض کنه ، من با بودا حرف می زدم  آهسته در درونم   و به معبد مفرغی فکر می کردم . چون نمی خوام شبیه مادر م بشم.

بودا  به اتفاقی فکر کرد که مسیر خواب منو تغییر بده  و سرنوشتم رو از مادرم جدا کنه ، او بهم نگاه  کرد ،  اما لبخند زد من بشر نبودم ، بخشی از خواب هاش بود. اقیانوس به وسعت نگاهش  برام قابل  تحمل تر شد  تا جایی که  دیگه ماهی گزیدگی انگشتام  روحس نکردم .

پوست له شده پاهام میون دندونهای تیز ماهی های رد و بدل می شدن و صخره ها بهانه خوبی برای فشار مچ هام بر سختی راه بودن ، از صخره های کابوسهای  مادر بزرگ و بی خوابی های مادرم گذشتم.. مادر بزرگ سکوت کرده  بودو دیگه نگران یا ئسگی موروثیش نبود ، مادرم آرام خوابیده   بود و خواب گذشته های دور رو می دید و برای  توده توی شکمش  اسم می گذاشت؛از خوابهای مادرم بی توقف عبور  کردم  بودا درونم نشسته بود ، من یک عمارت بودم زیر آب،  ماهی ها به درونم رسیدن و...

« بودا یک شب به خواب تو می یاد ، اگه ازت خوشش اومد  تو به ...»

می خوام به آرامش برسم و از اقیانوس به آسمون  بالای سرم ماهی ها درونم نفوذ کرده اند، دارم تیکه تیکه می شم دستام  فرارمی کنن  عمارت من فرو می ریزه ، هر تیکه از دیوارم  در گوشه ای از اقیانوس شناوره

بودا از خواب  بیدار شد...

فروشگاه


دستانم را

در جیب بارانی ات می گذارم

زنبیل  ها سنگیند

و امروز

 روز خرید توست