درسرزمین من تاریخ را چال می کنند و برای جغرافیا چشم می گذارند ادبیات را برق می اندازند و درموزه می چینند برای هنر کلاه می گذارند و شال گردن به دماغ که می رسند هویج ها را می خورند و تنها آمار آدم برفی ها رو می شمارند وتعداد سالیانه موشها ، چندین هزارخانوار شکم گنده و گرسنه اینجا کسی ازعشق هم، سکوت نمی کند وبرای آسمان چشم نمی گذارد و دهان می گویند سرزمین مادرت هست مادرم که شناسنامه اش را در ماشین لباسشوی گذاشت،له کرد وما بی هویت قدکشیدیم و چاق شدیم می گویند اینجا سرزمین پدران ،پرندگان و شعرهاست اما پدر بزرگ من همه درختهای باغ را برید
و جای آن اتاق اجاره ای ساخت تا دیگرپرنده ای ننشیندبر درخت های گردو و برای باکرگی سبزش آواز بخواند و شاعری عاشقانه ای بسراید برای دوست دختر تنهایش