کوچک می شوی وقتی صدای تلفنت را می بندی

وقتی دروغ می گویی و بازی می کنی با عروسک

که قلبش می تپد ،سرخ می شود  و آب

همیشه تکرار،  تکرار

تکرار تجربه مخفیانه در ذهن موریانه خورده باد می کند

می روی  سرد و خاموش

در جهانی که دل می بندیم به سرعت نور

دراجتماعی که تقسیم می شود سرنوشتمان با اسباب بازی های متوهم

و بالغ  می شویم با پستانهای  پوست انداخته  و آویزان

 قلبهای مرده چه زود فراموش می کنند پرواز با سرعت نور را

گذشته آرام آرام سوار بر ثانیه خاطره می شود

ومن

این ابلیس تنهایی

گم می شوم  با موج سواری ثانیه در خاطرت