سه پلان خانوادگی

پلان یک

این چهلمین والنتاین کذایی  است که من دوباره عکس تکراری می گیرم. چیک .عکسهای تکراری با حضور تو در کادر تعریف شده چهار گوش ، هدیه های تکراری والنتاین دی های مسخره را هم در اتاقم  بر در و دیوار چسبانده ام ، تو می خواهی  من همیشه ایده آل باشم؛ کمر باریک،  قد بلند، دندانهای ردیف ،خنده رو، کم حرف، مهربان ، بدون نظر ، روشنفکر اما آرام   ساکت در برابر دروغ گفتن های  پی در پی تو، فداکار هنگام بدهی بالاآوردن و یک کودن زیبا هنگام  والنتابن دی مسخره .

همانطور که خودم را برای عکس یادگاری با تو در کادر جا می دهم و حاشیه های پر خاطره  این روز را در مغزم رتوش می کنم، شکلاتهای گوشتی را می جوم و عروسکهای چاق و بد شکل  نزدیک ترین فروشگاه محله را  جای خودم تصور می کنم. چه سکوت مسخره ای در عکسهای یادگاری ما حکمفرماست.

  ****

پلان دو

فردا شب عید است ، چهلمین شب عیدی که باهم گذراندیم، چاقوی تیز بر روی فلس های رنگی ماهی  خش خش کنان  ، خاطره چهل نسل از مادرانم را برایم یادآوری می کند، نگاه ماهی در نگاهم می افتد، خونابه ای از کنار لبش بیرون می ریزد، محکم تر چاقور را فشار می دهم، دستم را می گیری ، من عاشقت بودم، با یک حرکت چاقو تمام شکم را پاره می کنم، وحشتناک است! اینجا خبری از راز نیست ،شکمش بوی گند می دهد، شکمت پر از فلسهای رنگی است، خونابه تمام خانه را می گیرد، امشب باید ماهی شکم پرپخت ،فر را روشن می کنم ، هفت نسل  از مادرانم ماهی شکم پر شب عید را در شکلهای مختلفی پخته اند، اینجا خبری از راز نهفته نیست، نگاه ماهی  با نگاهم تلاقی می کند، نگاه تو هم ، می ترسم ،  اشک تمام چشمم را می گیرد ، یاد هفت سالگی و پختن ماهی شکم پرمادرم  در آشپزخانه چهار گوش مادر بزرگش می  افتم ، مادرم گریه کرد، دلش برای ماهی سوخت؟  من؟ دلش برای خودش سوخت؟ آینده ؟ترسیدم ، بوی خون گرفته ام،  تمام فلسهای فانتزی ماهی را  بی رحمانه از پوستش کندم، چقدر نرم شده در دستم لیز می خورد ، ساکت ،آرام ، هیچ حرفی نمی زد، فلسهای شکمت را در آوردم رازهای زندگی  در هوا چرخیدند ، خانه پر شد از فلسهای رنگی تو! وسرامیکهای کف آشپزخانه  جوی کوچکی از خونی که عقده های مرا تا راه آب بردند، همه چیز را شستم، خونها، فلسها ، ماهی ها و خیال تورا از ذهنم! همه چیز یک خیال وحشتناک چهل ساله  در کسری از ثانیه بود.

 چهل سال ماهی در فر داغ شد، گوشتهایش له شد ومن چهل سال  از درون سوختم ، تو آمدی و فقط گفتی  عجب بوی خوبی می دهد این آشپزخانه ، شام شب عید کی آماده می شود.

 ****

پلان سه

وقتی وارد خانه می شوم می خواهم  همه چیز مرتب باشد ، کفشها سرجا ، لباسها اطو کشیده، صندلی ها به دیوار چسبیده، شام سر ساعت و...

                                                               ****

من جفت بدی هستم، دیروز خوابیدم اما تو بیدار بودی و تکرار خوابم را تماشا می کردی ، من صندلی هارا مرتب کردم  و لباسهایت را به دیوار زدم،  خبری از شام نبود چون من رژیم دارم، کفشهایت را سر  ساعت واکس زدم و...

                                                              ****              

مادر من یکی از عجیب ترین و  احمق ترین  آدمها ست  هروز برایم غدا می پزد اما غر می زند، حوصله بچه ندارد اما   برایم وقت می گذاردو قصه های خنده دار ذهنش را در خواب و بیداری می گوید ، او به مدرسه رفتن من اعتقادی ندارد اما همیشه مرا برای دیر بیدار شدن از خواب سرزنش می کند، او می خواهد بهترین مادر ، بهترین معشوقه و بهترین نویسنده دنیا باشد!هر روز می خواهد ما را ترک کند اما فردا دلش  می سوزد و می ماند او احمق ترین زن دنیا است چون به طلا علاقه ای ندارد اما از فروش سکه های طلایش لذت می برد!

                                                             ****

 این قدر به من گیر نده! نه پول ، نه محبت،  انتظار همکاری نداشته باش ،  به خواسته ایم،  فکر کن ،همه چیز مرتب باشد در خانه ، خارج از خانه ، همیشه  وفا دار باش  اما در باره وفاداریم کنجکاوی نکن ،حسادت زنانه یک شوخی دوستانه است. تو باید مهربان باشی و غیر تکراری،خواسته های کودکانه را در خودت خفه کن ، کارمند نمونه ام باش  ! من درآمدت را نمی خواهم اما  کرایه خانه به من ربطی ندارد!

                                                          ****        

 مدتهاست  کاری به کارت ندارم، به تو وفادارم چون ژنتیکی از دروغ گفتن می ترسم ، این رو می دونم که باید با  زنهای دیگه فرق داشته باشم و نباید ذهنم را با تجربه های 40درجه دمای تو درگیر کنم !حسادت روخفه می کنم ،مثل جنین هایی که از تو بی بار خفه می شن، هرگز تکراری نمی شم سعی می کنم در حالی که  برای رئیسم کارمند نمونه ای می شوم ، آرزوهای کودکانه تو روهم جبران کنم.  می دونم تو باید آتومبیل مورد علاقه ات سوار بشی . از تو سوألی  نمی پرسم تا  دروغ بشنوم .  پیامهای تلفنی مرا مرتب  چک  کن اما من نمی خوام بدونم  تو  یک شب تا صبح را کجا گذراندی ؟! من مدتهاست به زندگی بدون تو عادت کرده ام و مثل  یک آدم آهنی دوست داشتنی فقط کار می کنم ،کار تا بتوانم کرایه  خانه  400 هزار تومانی امون رو سر موقع پر داخت کنم و خلسه های تو رو جبران . هیچ وقت دوستان بیوه ام را به خانه دعوت نمی کنم اما سعی می کنم  از دوستان مجرد تو  به خوبی پذیرایی کنم ! تووقت عصبانیت داد می زنی و من باید آرام در باره عصبانیتم فکر کنم ، دلم برای تنهایی لک زده ، برای خفه شدن ،خفه کردن ودروغ نشنیدن...                                                             

*****  

دیگر از زندگی با این دو تاخسته شده ام؛ یک روز عاشق هم هستند و روز دیگر از هم متنفرن،یک روز  مرا تشویق به خوردن شام خانوادگی می کنند و روز دیگر با یک سینی  غذا به گوشه ای تبعید می شوم، یک روز مرا می بوسند و روز دیگر از خود می رهانند،یک روز در تنهایی من گم می شن ویک روز بودن و نبودنش با تنهایی است. مرا تنها می گذراند   اما از ترس تنها بودن منو آواره  دیگران می کنند، همیشه سر بیدار کردن و مدرسه بردن من دعوا می کنن،مرتب برایم خرید می کنند  و آرزوهای کودکی اشان را برایم هدیه می آورند ، اما وقتی چیزی می خواهم مرا به قناعت تشویق می کنند . خودشان  خواب می مونن  اما برای مدرسه نرفتن سر من جیغ می کشن،  خودشان بی نظم  هستند از  انتظار دارند ،من منظم ترین بچه  دنیا باشم ، داره ازشون بدم می آید و...

من کیستم؟!


من دوشیزه «مکرمه» هستم ،وقتی  زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم اب می شود. من «مرحومه مغفوره » هستم ،وقتی  زیر سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالا هیچ خوابی  نمی بینم. من  « والده مکرمه» هستم، وقتی اعضای  هیأت مدیره شرکت پسرم  برای خود شیرینی  بیست آگهی  تسلیت در  بیست  روزنامه  معتبر چاپ می کنند.

من« همسری مهربان و ما دری فداکار » هستم ،وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش –البته تا چهلم – آگهی وفات مرا در صفحه اول پر تیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند.من زوجه هستم ، وقتی شوهرم پس از چهار سال  و دوماه و سه روز  به حکم  قاضی دادگاه خانواده قبول می کند  به من و دختر  شش ساله ام  ماهیانه  بیست و پنج هزار تومان  فقط  بدهد!

من «سرپرست خا نوار»هستم ، وقتی  شوهرم  چهار سال پیش  با کامیون  قراضه اش  از گردنه  حیران رد نشد  و برای همیشه  در ته دره خوابید.

من« خوشگله» هستم وقتی پسرهای جوان  محله زیر تیر چراغ  برق وقتشان  را بیهوده می گذارنند.

من «مجید» هستم ، ولی در ایستگاه  چراغ برق ،اتوبوس  خط واحد می ایستد و شوهرم  مرا  از پیاده  رو مقابل صدا می زند. من ضعیفه  هستم  وقتی  ریش سفیدهای فامیل  می خواهند از بردار  بزرگم  حق ارثم  را بگیرند.

 من«...» هستم ، وقتی  مادر ،من  وخواهرهایم  را سر شماری  می کند  و به غریبه  می گوید «هفت...»دارد ،خدا برکت بدهد.

من «بی بی» هستم ،وقتی تبدیل  به یک شی  آرکائیک  می شوم و نوه و نتیجه  هایم تیک تیک  از من عکس  می گیرند.

من «مامی» هستم ، وقتی دختر  نوجوانم  در جشن  تولد  دوستش  دروغ پردازی می کند.من «مادر» هستم. وقتی  مورد شماتت همسرم قرار  می  گیرم –آن روز  به یک مهمانی  زنانه  رفته بودم  و غذای بچه را درست نکرده بودم.

من «زنیکه»  هستم ، وقتی  مرد همسایه،  تذکرم  را در خصوص  درست گذاشتن ماشینش  در پارکینگ  می شنود.

من « مامانی » هستم ، وقتی  بچه ها خرم می کنند  تا خلاف هایشان را به  پدر شان نگویم..

 من وقتی شلیته  می پوشم و چارقد  را با  سنجاق  زیر گلویم  محکم می کنم . نوه ام  خجالت می کشد به  دوستانش بگویدمن مادربزرگش هستم... به انها می گوید  من خدمتکار  پیر مادرش  هستم .

من « کد بانوی  تمام عیار» هستم ، وقتی از مرز پنجاه  سالگی  گذشته ام  و هیچ مردی  دلش نمی خواهد  وقتش را با  من تلف کند.

 من در ماه اول عروسی ام :«خانم کوچولو،  عروسک،  ملوسک ، خانمی ، عزیزم، عشق من ، پیشی ،قشنگم ، عسلم، ویتامین و...» هستم . من در فریادهای شبانه  شوهرم،  وقتی دیر به خانه  می آید ،چند تار موی  زنانه  روی یقه  کتش است و دهانش  بوی سگ مرده  می دهد .«سلیطه » هستم.

من در ادبیات  دیر پای  این کهن بوم  و بر «دلیله ، نفس محیله  مکار، مار، ابلیس ، شجره مثمره، اثیری، لکاته و...» هستم  داماد به من «وروره جادو» می گوید. حاج اقا  مرا«والده» آقا مصطفی  صدا می زند .من «مادر فولاد زره» هستم، وقتی بر سر حقوقم  با این و آن  می جنگم. مادر   مرا به  خان روستا کنیز شما معر فی می کند.

من کیستم؟!

(نویسنده گمنام )

گذشته تلخ یک رویا

ایستگاه متروک قطار ، سیب نیم خورده

وآغوش تنهایی که کمی آن سوتر تر کوپه های انتظارمرا به سوی خود می کشد

ساعتها بی رحمانه دویدند ومن از آخرین قطار جاماندم

***

گذشته تلخ یک رویا، پل زیبایی برای رسیدن به آرزوهای دیگر است

چرا همه چیزم گم شده؟

کفشهای قرمزم،لباسهای راحتی ، ساعت مچی خواهرم و وبلاگهای بی شمار تنهایم؟

من دریک ساعت از یک روز مشخص جامانده ام

۸0/10/۲۰ ،ساعت۵۰/۸ دقیقه صبح

متولد شدم در تولد دیگری

در میان همهمه و ترسهای ناشناخته زنانه

 ترس از خواب،درد، گرسنگی و آینده موهوم کودکی که مادر خود را به دنیا آورد

شبانه ها تکرار شدند،تکراردر روزهای سرد گرم و آفتابی با همه خاطراتشان

ومن از درون خود هر روز تولدی تازه یافتم

پوسیدم، له شدم، باز شدم و دوباره آغاز

***

احاطه ام کرده ای با همه دردهایت

رهاشدم از درون حلقه یکتواخت آینده

***

این پادگان زیبا باغبان کم دارد و باغبان نهال

نهالها دیگر حصار شده اند

حصار من ، حصار تو وحصار پادگان خسته کننده پازلی به نام زندگی

 ***

صبرکن

صبرکردم

آرام باش و عجیب به آینده بنگر

آرام و متعجب به آینده نگریستم

مه عجیبی میان ماست

اتومبیل سیاه رنگ در مه گم شد

جاده های پیچ در پیچ

وجنگلهای طوسی سرخوردگی میان من وتو

میان ما تنها مه حکمفرماست

 ***

شادی های کاذب

و رودخانه پر ماهی جا مانده در کودکی

دستانت را در آب رها کن

چشمانت را به ماهی ها بسپار

ومرا در رودخانه

لرزش آب بر پوست ارغوانیم

خنک شده ام از غرق شدن

غرق می شوم در آبهایی که روزگاری برایم خاطره بودند

گذشته را بردند و آینده را به ارمغان آوردند

همه چیز را جا می گذارم

تو را

دفتر شعرم را

حلقه سفید ازدواجم را که 8 سال پیش آن را به دنیای اسطوره ها سپردم

وتمام پرده های مخملی قرمز رنگ خانه را با دودهای خلسه آور ماری جویانا ومخدر های اسیدی

گذرنامه تنهایم را بر می دارم

می روم

به سرزمینی که دیگر گذشته در آن جایی نداشته باشد

 

می شنوی؟!

صدای دار زدن می آید!

 انگار کسی  را دار می زنند!

 صدای چکش زدن دندانهایش را می شنوم

صدای لرزش پاهایش را می شنوم

صدای اره  کردن چهارپایه  ای چوبی

می شنوی!؟...

تو، باید بشنوی!

چشمهایت را با لکه ای  سیاه بسته اند

 ***

پس آن گاه  بود که همه جهانمان را سیاه دیدیم

 وچهار پایه  چوبی  پاهایش می لرزید و

خواب اعدام می دید!...

 

 شیراز – زمستان 87 در شبی  که فنجانهای قهوه  بیشتر از ما بود  و روی صندلی خالی  کسی  نبود ، سیگارش را  دود نمی کرد!

 

فراموش کن ...

سياه تر از شب 

 بوي كپك مي دهي

اين دستان من است كه از در آغوش كشيدن مي هراسد؟

پرده نيلي ميان ما،

سياه شده ام

 هزار بار ،چهره در چهره

 فراموش كن مرا

تنت بوي كپك مي دهد، تنم بوي تو را مي دهد

خاطرات سوخته ام در سياه ترين روز باراني

و ياد تو كه همه احساسم را مي سايد

 نفسهايم در اين باراني ترين زمستان بوي تلخ انتظار مي دهد

 سكوت ، تهوع وتو  مرا به سوي سنگفرش خيس جاده برد

پايان مرا مي تازد

 فراموش نكن

مرا

هرآنچه  تورا فرا گرفته

وهرآنچه برايمان به يادگار خواهد ماند

فراموش کن ...

سياه تر از شب 

 بوي كپك مي دهي

اين دستان من است كه از در آغوش كشيدن مي هراسد؟

پرده نيلي ميان ما،

سياه شده ام

 هزار بار ،چهره در چهره

 فراموش كن مرا

تنت بوي كپك مي دهد، تنم بوي تو را مي دهد

خاطرات سوخته ام در سياه ترين روز باراني

و ياد تو كه همه احساسم را مي سايد

 نفسهايم در اين باراني ترين زمستان ،بوي تلخ انتظار مي دهد

 سكوت ، تهوع وتو  مرا به سوي سنگفرش خيس جاده برد

پايان مرا مي تازد

 فراموش نكن

مرا

هرآنچه  تورا فرا گرفته

وهرآنچه برايمان به يادگار خواهد ماند

بالا آوردن زمان

آخرين بار كي بود ديدمت؟فكر مي كنم سه روز پيش،امروز؟ نه همين نيم ساعت قبل بود؛ با چشمهاي پف كرده و لبخند سرد هميشگي .

سراغ ساعت را گرفتي :ساعت چند است؟ ساعت را شمردم تا ۱۲ . هر بار با صداي بلند ويك بار با صداي آرام  تكراركردم. ۲۴ ساعت هر بار در صدايم تكرار شد و من از بلعيدن آن باد كردم .

حنجره ام،دهانم،روده ها ، رحمم و مغزم پر شد از ساعتها و زمانهايي كه تو هر بار از من سراغشان را گرفته اي  و رفته اند.

درآينه نگاه كردم ،تو را يافتم،قابل تحسين اماجامانده تر از قبل در گذشته ،تقويم را ورق زدي ،روزشمار ۱۰ سال پيش را ،هر بار يك خاطره را برايم تيتر زدي ،بزرگ نوشته شده بود: امروز تو، ديروزمن ،در اين روز من و تو و...آخرهاي تقويم هم بدون هيچ تيتري در سفيدي كاغذ محو شده بود. در حاشيه اش هم جمع وتفريق  كودكانه من براي حساب از دست رفته  گذشته امان.

 

كفشهايم را پوشيدم،كت سبز رنگ هميشگي  رابر دوش انداختم تا بيشتر از قبل جوانيم را ياد آوري كنم.

كوچه مثل هميشه خيس بود ار درخت و باران و رد پاي گلي  تو از كنار  بوته ها  به سمت بزرگراه كشيده شده بود، ردپايت را دنبال كردم...

تو عريان شدي در ميان لباس هاو نگاههاي سنگين او ،پاهايت مي لرزيد و او تورا به اشاره اي خام كرد،برايش از كوچه باغ هميشگي لاله وحشي چيده بودي ،كت سبز را بر صندلي آويختي ،دستت را بر كمر زدي ، ساعت را نگاه كردي ساعت همان 12 هميشگي بود ،جوانتر از قبل به نظر مي آمدي ...

تهوع تمام بدنت را فشرد،بالا آوردي همه ساعتها و زمانهايي را كه از من سراغشان را گرفته بودي ،از ۱ تا ۱۲ را يك بار با صداي بلند  و  يك بار  با صداي آرام شمردي ، تقويم  خاك گرفته را به سويش پرتاب كردي ،گفتي بنويس از ابتدا تا آخر همه روزهايمان را ؛ در اين روز تو، در اين روز من، در اين روز من و تو و آرام آرام برهنه شدي ...

 

من مي نوشتم همه آنچه را كه تو مي خواستي ، همه چيز را طبق عادتم از كودكي ، حسابهاي سر انگشتي ، بدهي ها،  خريد هاي يكنواخت روزانه  و... نگاهت كردم برهنه تر از هميشه ، تحسينت كردم، در گذشته جامانده بودي !

در آغوش  كشيديش ، لبهايش بوي سوختگي مي داد، همه آن ساعتهاي مچي  كه برايش خريده بودي  را بر دست بسته بود تا تو حساب همه  روزهاي ازدست رفته را داشته باشي ،تمام بستر پر شده بود از حروف درشت  روز شمار ، همآغوشي با تو بوي اولين همآغوشي  نوجواني را مي داد...

كمر بندت را بستي ، ساعت ۱۲ است ، بايد بروي ،  در آينه نگاه كردي ، اورا يافتي پير تر از گذشته  تصويرش را دنبال كردي در قاب عكس ۱۰ سال پيش جامانده بود،انحناي تنهايي در كنار چشمانش  با خطوط محكم غم بر ابروان تكيده اش.

هنوز  هم عادت دارد  كت سبز را به ياد جوانيش بر دوش بياندازد و چاله هاي خيس كوچه را  با كفشهاي هميشگي اش خالي كند، ردش را گرفتي از كوچه باغ تا دو كوچه آن سو تر كنار پارك، سه روز پيش ، امروز ، ديروز ، نيم ساعت پيش  ، همين الان، فرقي نمي كند زمان در گذشته مانده است.سراغ ساعت  را ازم گرفتي ، همه ثانيه هار ابالاآوردم ، عق زدم همه گذشته را در آينه ...

 

آرام و بی صدا ای فراموشی شیرین!

آرام و بی صدا روز می گذرد

 در  این شبانه موهوم تنهایی

سکوت کن مرا

 یادم  را

آوار شده ایم

 روی هم

ویران ،ویران

در کوچه پس کوچه های  این شب

تلخ و گزنده است  یاد تو

کوچ می کنم از سرزمینی  که  هر طرفش  را خاطره ای سبز کرده است

بودن با تو؟

پرواز می کنم

آسمان نزدیک و ابرهای  سرگردانی بازیچه خوبی برای  پر کردن تنهایی است

گوش کن

سرود سقوط تو نجوا می شود

باد هوسناک نام مردی را در گوشهایم صدا می کند  که سالهاست مرده است

 مردی که روزگاری در این سرزمین  سنگ قبری داشت

با شناسنامه ،فندک و دفترچه یادداشت

و  امروز خاطره ای است در ذهن بیمار من

آرام و بی صدا

سکوت می کنم تورا

 زردی دستانت خبر از خزان می دهد

قار قار کلاغان زمستان زده و سنگ قبر فراموشی با خاطرات سوخته یک سنگ نوشته

در قبرستانی که شاعران تنها وارثانش هستند

 با طلسمها و جادوهای چال شده کلمات

چشمهای  خاکستریت

در مغزهای  جوانه زده این گورستان  پوسید

سکوت کن مرا

 آرام و بی صدا

  ای فراموشی شیرین !